HyPerEmeTiC
Thursday, November 19, 2009
مراقب خودت باش
"مراقب خودت باش " یک جمله ی تزئینی نیست . یعنی نه این که از خیابان که رد می شوی اول راست را بپا ، بعد چپ . یعنی نه این که وقت روشن کردن گاز حواس ات به کبریت باشد . مراقب خودت باش یعنی نرسد یک روزی که حال ات خراب خراب باشد و کمد بخواهی . یعنی حواس ات باشد پوست دور ناخن ات را نکنی . یعنی مراقب خودت باش که گوشه گیری اش رسوب نکند . غم ته چشم هایش نشیند ...راست و چپ را هم بپا ولی..
Sunday, November 15, 2009

درست وسط جناغ سينه‌م يه خورده سمت چپ يه چنگال تا‌شده گير کرده با پنج سانت سيم‌خاردار
Saturday, October 31, 2009
همينگوی در بسياری از قصه‌هاش از جنگ سخن می‌گويد، از آدم‌های از جنگ برگشته، از آدم‌های هرگز به جنگ نرفته، از جنگی که زمانی اتفاق افتاده و حالا سال‌هاست که تمام شده. همينگوی از جنگ می‌گويد بی‌که از جنگ بنويسد.همينگوی مرد قصه‌اش را می‌نشانَد روی تخت، روزنامه می‌دهد دستش، زن قصه را می‌ايستانَد جلوی آينه، در تمنای مرد، و بيرون باران می‌بارانَد، همين. تو اما لابه‌لای سطور می‌خوانی مردی که اين‌جوری سرد نشسته آن‌جا و سرش را فرو برده توی روزنامه، چه روزها از سر گذرانده. هيچ‌جای قصه سخنی از جنگ نيست و تو می‌دانی مرد چه تاريخی پيچيده توی سينه‌اش. چه تادم‌مرگ‌ها که چشيده و چه مرگ‌ها که به چشم ديده.من از راه می‌رسم. می‌روم توی قصه. از همينگوی زياد نمی‌دانم. حواسم به نشانه‌های متن نيست اين‌جا و آن‌جا، به مجسمه‌های جلوی در ورودی مسافرخانه. هيچ جنگی را به خود نديده‌ام من. تنم با صدای هيچ آژيری با غريو هيچ موشکی نلرزيده. داغ هيچ مادری را در همان لحظه نديده‌ام به چشم. قصه را تا پايان می‌خوانم و با خود می‌گويم «خب که چی؟!». می‌مانم اين آدم‌ها چه‌شان شده، از چی حرف می‌زنند، چرا اين‌جوری‌اند. نمی‌فهمم به مرد قصه چه گذشته، چه تجاربی از سر گذرانده، چه حس‌هايی را با گوشت و پوست تجربه کرده، چه کاردها به استخوانش رسيده؛ و می‌مانم «خب که چی؟!».حالا شما هم اگر يک‌وقت‌هايی ماندی که «خب که چی؟!»، زياد نايست، مکث نکن، راهت را بگير و برو. بعد، يک وقتی، چند سال که گذشت، اگر دوباره گذارت افتاد اين‌جا، اگر راهت را گرفته بودی رفته بودی توی جاده‌ی زندگی، خورده بودی به در و ديوار، کشيده بودی توی خاکی، اگر مانده بودی زير آفتاب داغ و بارانِ بی‌وقت، اگر يک‌سره برنگشته بودی توی اتاقت پشت پنجره به تماشای آدم‌های رهگذر، اگر کفش‌هات فرسوده‌ی سال‌های پياده‌روی شده بود شانه‌هات خسته‌ی کوله‌ی زندگی، آن‌وقت بيا بشين برايت يک ليوان چای تازه‌دم بياورم با قُرابيه‌، و برايت تعريف کنم «که چی».
Friday, October 23, 2009
the day before you came


من داشتم زندگی‌ می‌کردم. مثل این همه آدم دیگر. صبح‌ها کورن‌فلکس رژیمی می‌خوردم با شیر کم‌چربی، حواسم بود که وزنم زیاد نشود، حواسم بود که پیاده‌روی کنم،

شنبه‌ها می‌رفتم کریم‌خان و کتاب می‌خریدم، گاهی تنها می‌رفتم سینما، از همه‌ی مهمانی‌ها و معاشرت‌های بیش‌ از پنج نفر شانه خالی می‌کردم، روزی دو سه ساعت کتاب می‌خواندم، هفته‌ای چندتا فیلم می‌دیدم، می‌ایستادم جلوی آینه، زیر ابروهایم را برمی‌داشتم و فکر می‌کردم که های‌لایت فندقی را بیشتر دوست دارم یا زیتونی، حواسم بود که تولد کسی یادم نرود، هدیه‌های کوچولوی الکی می‌خریدم برای دوست‌هام، بعضی روزها موبایلم را خاموش می‌کردم، موقع سالاد درست کردن آوازهای خل‌خلی می‌خواندم، غذاهای عجیب و غریب می‌پختم.
من داشتم زندگی می‌کردم. من معنی خیلی چیزها را نمی‌فهمیدم. من خیلی از کلمه‌ها را بلد نبودم، نمی‌دانستم «ابتلا» و «فقدان» یعنی چه، «حسرت» را بلد نبودم، «تمنای فراموشی» نداشتم. نمی‌فهمیدم تن چه بی‌قرار می‌شود گاهی، نمی‌دانستم شب‌هایی که بوی کسی توی گودی کنار استخوان ترقوه‌ات جا مانده باشد چه سنگین‌اند، نمی‌دانستم بغض چه حجمی پیدا می‌کند توی گلوی آدم، که نفس چطور بریده‌بریده بالا می‌آید، که ذره‌ذره از دست دادن چطوری است، که گاهی چقدر می‌خواهی یک لحظه را نگه‌داری و چقدر نمی‌توانی. موجودیت کوچکی بودم که توی خیابان‌ها تنها راه می‌رفت و خیلی مواظب خودش بود. تا وقتی که تو آمدی...
Sunday, October 04, 2009
انجمن معتادان گم نام

ترک کردن کسی که دوستش داری، خیلی شبیه ترک کردن چیزی است که بهش معتادی. از این نظر که وسوسه‏ی "فقط یه بار دیگه" همیشه با آدم است. تا دلت تنگ می‏شود، تا غصه‏ات می‏گیرد، تا فیلم عاشقانه می‏بینی، تا با کسی دعوایت می‏شود، تا مطلب غم‏انگیزی می‏خوانی، تا عکس‏هایتان را نگاه می‏کنی، تا موسیقی غم‏انگیزی می‏شنوی، تا، تا، تا.........، وسوسه می‏شوی بهش زنگ بزنی. فون‏بوک موبایلت را باز می‏کنی و زل می‏زنی به شماره‏های طرف و می‏دانی که نباید زنگ بزنی و می‏دانی هم که چقدر دلت می‏خواهد زنگ بزنی. موبایل را می‏گذاری زیر بالشی جایی که جلوی چشمت نباشد و خودت را به فیلمی، سریالی، فری‏سِلی، گودری، نوشتنی، کوفتی، چیزی مشغول می‏کنی و خطر می‏گذرد. فردا صبح که فکرش را می‏کنی که نزدیک بود زنگ بزنی، به خودت افتخار می‏کنی که تسلیم نشدی. مثل این معتادها که می‏گویند: من فلانی، 2 هفته است پاکم. ولی خب یک وقت‏هایی هم هست که مثلن خیلی مستی، یا فیلمش زیادی عاشقانه بوده، یا بیشتر از همیشه دلت بغل می‏خواهد، یا آهنگش خیلی غم‏انگیز بوده، یا خیلی دلت برای موهایش تنگ شده، یا خلاصه یک ضعفی برت غلبه کرده -خبر مرگت- که نمی‏توانی دیگر مقاومت کنی و مصرف می‏کنی. یعنی زنگ می‏زنی. بعد صبحش که بیدار می‏شوی، حالت از شنیدن صدایش هنوز خوب است و نشئه‏ای. ولی پیش خودت شرمنده‏ای که چرا کم آوردی. هی با خودت دعوا می‏کنی و فکت‏های منطقی می‏آوری که نباید مصرف کنی و حالا دیگر پاک نیستی و نمی‏توانی بگویی "وهم سبز هستم، یک معتاد، و یک ساله که پاکم" و شمع روی کیکی را فوت کنی و همه بگویند "سلام وهم سبز. تولدت مبارک". ولی دلت که این حرف‏ها حالیش نیست. برای خودش خجسته است که مصرف کرده. آره خلاصه. این جوری است که آدم می‏شود عضو انجمن معتادان گمنام.
Thursday, September 24, 2009



بلند می‌شوم از خاطراتم. تنم نقش خاطرات گرفته. رد تمام تاریخ‌ها و دست‌خط‌ها، امضا‌ها و شاعرانگی‌ها، رد تمبر‌ها و مهر‌های‌ پست‌خانه‌.
تنم درد می‌کند.
غلت می‌زنم به شانه‌ی چپ، این‌جا جای همان چند پاکت‌نامه‌ی توست. همان چند جمله ‌دلتنگی. من خوبم تو چطوری، و اینجا امروز باران آمد، و ... می‌دانم دست‌ت به نوشتن نمی‌رود. قرارمان را می‌دانم....
غلت می‌زنم به شانه‌ی راست، این‌جا جای همان یک نامه‌ی توست که هنوز نگهش داشتم از بین آن همه نشانه فقط همین یکی.... هر بار از خودم می‌دزدم‌ش. از لابلای دور ریختنی‌های باید. از بین کارت تبریک‌ها و دفترچه‌های رنگی‌یه تا نیمه پر. خودم را به ندیدن‌‌ش می‌زنم. دل‌داری می‌دهم که خب حواسم نیست و بعدش دیگرگم شده. اما کلک نمی‌خورم از خودم، تو در ثانیه‌های آخرِ بستن کیسه‌ی سیاه نجات پیدا می‌کنی و باز قهرمانِ نامه‌هایی، قهرمانِ دست‌خط‌ها...


پیش هم نشستیم. به موازات هم. یعنی هم می‌تونیم کنار هم نشسته باشیم هم می‌تونیم روبروی هم. کسی روی شونه‌های دیگری سوار نیست.
یه نخ سیگار از توی کیف‌ت در می‌یاری و روشنش می‌کنی. بهت می‌گم، آخرش که شد بده به من. سرت رو توی هوا تکون می‌دی که یعنی، اوهوم باشه یادم می‌مونه. همینطور که داری آروم بازدم‌ت رو بیرون می‌دی، با خنده می‌گی، چه خری که تو هستی!
سیگارت داره تموم می‌شه. می‌گیریش طرف من. می‌گی بگیر، آخرشه. دستم و می‌یارم نزدیک و ازت می‌گیرمش. با خنده می‌گم چقدرم که خیس‌ش کردی‌!
از جات بلندمی‌شی و یه جوری که منم بشنوم می‌گی، چه روزها که می‌شد یه نخ سیگارمون رو با هم بکشیم. چه روزها که باید کنار هم بودیم...


نمی‌نویسم. تو می‌خوانی‌ام اما.
Friday, September 04, 2009

خدا را صدا کنیم هر شب ساعت ده و بعد چشمهایمان را به روی هبوط سهمگینش ببندیم!
وقتی می­آید نور بالا می­آید و دنده­خلاص
امیدوارم دستش را روی بوق حداقل بگذارد تا آن ندا هایی که هنوز زنده­اند نروند زیر گلگیر و روسری­هاشان گیر نکند به چرخ ماشین...
اگر گیر کند باید اصلاحات و هر چه دیگر است را یکجا با خدا بفرستیم...
من چیزی را کف خیابان لای انبوه آن همه پوستر و روبان جا گذاشته­ام
من کسی را میان دست­های آلوده­ی عابران عاریه گذاشته­ام!
من کسی را جای دود سیگارم اشتباهی به هوا فرستادم و دود تلخ را بلعیده­ام به جای او
من میان آن همه سبزی من میان آن همه روبان
هِی... بیا بیرون ، بازی ِ قشنگی نیست
بیا بیرون از پشت آن چراغ
دیدم­ات
دستت را دیدم
جدا از خودت
و پایت را آن طرف تر
من بردم! بیا بیرون
.
.
سرت را دارد کجا می­برد آن مردک خرفت؟