HyPerEmeTiC
Friday, July 03, 2009
چرا اینقدر دیر ظهور میکنی؟

کناری سیگار می­کشد دودش می­آید گلوی من را پر می­کند، بغض ِ تو را می­شکند ،قلب ِ مرا تکه پاره می­کند. سرطان می­آید ریه­ی مرا بو می­کشد، تو را می­جوید، بغض، مرا خفه می­کند ، موسیقی دخالت می­کند .رای­اش را برمی­گرداند اخلاق بازنده­ می­شود، مرد بی­ادب ، آب گل­آلوده ، شاعر مرده!
دم­ها گرم می­شوند، خونها یخ ! شرافت مسابقه می­دهد، اسلام به پای­اش می­رسد ،برایش جفت پا می­گیرد. صداقت جفتک می­اندازد ، دیوار شکسته می­شود،باز باید دوید ! دیوار شکسته می­شود! هنوز باید دوید ،دیوار.. گویا همیشه باید دوید ! مرد می­ایستد. ملت پشتش سریال می­بینند. آن طرف­تر اتفاقی که نمی­افتد هیچ ،ملت سر ِ رای خود می­ایستند. من بغض می­کنم ،تو آینده نگری!
آسمان پایین آمده، تو ظهور نمی­کنی !کوه پنبه شده، تو ظهور نمی­کنی !ستارگان به زمین افتاده­اند، سم اسبها ،هر کدام به قدر یه آسیاب شده­است ،تو ظهور نمی­کنی !دروغ پیروز می­شود ،تو ظهور نمی کنی! من می­ترسم، تو ظهور نمی­کنی !من شک می­کنم، تو ظهور نمی­کنی !من فراموش می­کنم ،تو ظهور نمی­کنی! من باور می­کنم ،تو ظهور نمی­کنی! من که بی­ایمان می­شوم، تو تازه ظهور می­کنی ! قمه­ات را می­کشی، دستت را بر آسمان می­بری ،طلب شفاعت می­کنی، من باور نمی­کنم! عقوبت می­آید، من باور نمی­کنم !شمشیر می­کشی، من باور نمی­کنم!
سرطان مرا کشت ! سرطان ِ سیگارت پتیاره­ام کرد ،موسیقی شبانه­اش مسلمانم! من گیج شده­ام. من هر لحظه از دینی به دینی در­می­آیم ،از باوری به باور دیگر! تبت تند که نمی­شود ،هیچ !در این چله­ی زمستانی با سردیت هم باید سر کرد!
Friday, June 12, 2009


می‌دانی؟ کلمه‌ها هم وزن خودشان را دارند، سنگينی خودشان را. تو می‌نويسی‌شان که خلاص شوی خودت را خلاص کنی از سايه‌ی سنگينی که انداخته روی حس‌ات، من می‌خوانم و سنگينی‌ش شره می‌کند روی دلم.

کلمه‌ها هم تنِ خودشان را دارند، مرز خودشان را، حد و حريم خودشان را. تا حالا نشسته‌ای بشماری با اين الفبای محدود، با اين کلمات عقيم و سرگردان، چند بار می‌شود گفت «دوستت دارم»؟ که هربار تازه باشد اين دوستت‌دارم‌ها که هربار تکرار مکررات نباشد؟ مگر چند بار می‌شود کسی را دوست داشت که هر بار بخواهی کلمه‌تری پيدا کنی برای دوست داشتن‌اش جز همين «دوستت دارم»ای که تنها حلقه‌ی اتصال من و توست.

آدم‌ها زندگی می‌کنند برای دوست داشتن، برای دوست داشته شدن. و اين «دوستت دارم»ها به تعداد تک‌تک آدم‌های عالم تکرار خواهد شد. من «دوستت دارم»های زيادی را به خاطر می‌آورم، تو هم. همه‌مان «دوستت دارم»های خودمان را داريم، بارها و بارها. با هر «دوستت دارم»ای زندگی رنگ می‌گيرد و بو می‌گيرد و برق تازه‌گی می‌بارد از سر و روش، بی ‌هر بارِ آن زندگی به يک‌باره از شکل می‌افتد بی‌رمق می‌شود مات و کدر و بدرنگ به جا می‌ماند. من و تو که ديگر خوب ياد گرفته‌ايم هيچ‌کس نمی‌ميرد بی اين «دوستت دارم»ها با اين «دوستت ندارم»ها، ها؟ ما که ديگر خوب بلديم دل ببنديم به همين «دوستت دارم»ای که جاری‌ست تو فضا، تا هر وقتی که باشد. بلديم وقتی برسد که ديگر نبود، بشينيم غصه‌ی نبودنش را هم بخوريم، آدم است ديگر. بلديم دنيا با اين چيزها به آخر نرسيده، نمی‌رسد هم.

تو که اما بايد خوب بدانی، آدم‌ها يک‌جور نمی‌مانند. هر روز و مدام عوض می‌شوند، نگاه‌شان دل‌خواسته‌ها و دل ناخواسته‌هاشان عوض می‌شود هی. بايد خوب بلد باشی دوستت‌دارمِ ديروز چه فرق می‌کند با دوستت دارمِ امروز. که چه فرق می‌کند تاريکی با تاريکی. چه‌قدر کلمه داريم اما، که تاريک‌تر باشد از تاريکی؟ که دوست‌تر داشته باشد تو را از «دوستت دارم»؟ که مگر چند حرف توی دنيا هست، که ترکيبش بشود اين عشق اين عاشقی که من تو را؟ تو که بايد خوب بشناسی منِ ديروزی که رسانده مرا به منِ امروزی که اين‌جاست، که دوستت دارد فرای تمام «دوستت دارم»هايی که داشته. که اصلن همان «دوستت دارم»هاست، که يادت می‌دهد چه‌جور فرق می‌کند آدم با آدم، چه‌همه فرق می‌کند عاشقی با عاشقی. شايد روزی برسد که با هر آدمی، کلمه‌ای خلق شود، که بشود آدم‌ها را با کلمه‌ها با ترکيب‌های تازه دوست‌شان داشت. حالا اما قحطیِ کلام است، قحطیِ حرف است و «دوستت دارم» تنها کلامی‌ست که مکرر است و هيچ دوباری‌ش اندازه‌ی هم نيست. حالا تو بشين دست‌نوشته‌های قديم را ورق بزن زير «دوستت دارم»هاشان را خط بکش. جانِ دلم، تو که بايد بدانی چه‌همه فرق می‌کند تاريکی با تاريکی.

“... و دوستت دارم چيز تازه‌ای نيست،
معذالك چيزی است كه بيشتر از هر چيز دوست دارم...”
يدالله رؤيايی
Sunday, May 31, 2009
بگو ای مردِ من ،‌ ای از تبار هر چه عاشق

بگو ای در تو جاری خون روشن شقایق

بگو ،‌ای سوخته ،‌ای بی رمق ،‌ای كوه ِ خسته

بگو ای با تو داغ ِ عاشقاي دلشكسته

بگو با من ، بگو از درد و داغت

بذار مرهمت بذارم روی زخمات

بذار بارون اشك من بشوره

غبار خستگی رو از سر ا پات

بذار سر روی شو نه ام گریه سر كن

از اون شبْ گریه هایِ تلخ ِ هق هق

بذار باور كنم یه تكیه گاهم

برای غربت یه مرد عاشق

رها از خستگی های همیشه ، باورم كن

بذار تا خالی سینه ام برات آغوش باشه

برهنه از لباس غصه های دور و دیرین

بذار تا بوسه های من برات تن پوش باشه ...




كاش زودتر رسیدن ِ خبرهای ِ‌ خوب دست من بود . كاری كه از دستم بر نمی آید دل ام ،‌ تنها میتوانم پا به پای چشم انتظاری ات ‌، پناه ببرم به آن ترمه ی بته جقه دار و دانه های سرخ عقیق ....نجاة منك یا سید الكریم ...

خدایی هست همین نزدیكی .......

Thursday, May 14, 2009

(و به خاطر بیاور) زمانی را که موسی برای قوم خویش طلب آب کرد. به او امر کردیم عصایت را بر سنگ بکوب. ناگاه دوازده چشمه از آن جوشید. . . (بقره-60)
حکایت من، حکایت آن سنگ است آرام! درست زیر گنبد مسجد شاه (تو بخوان امام). . . با ابعاد مربعی یک وجب در یک وجب، سالهاست لگد می‌خورد، که انعکاس لگد خوردنش بپیچد در مینای مسحور کننده‌ی گنبد. حکایت آن سنگ که سالهاست لگد خوردنش بهانه‌ایست که شکوه و اعجاب گنبد آبی را به خاطر مسافران بنشاند. حتی بی آنکه لحظه ای به عمد یا به سهو، بر آن نگاه کنند. . .
Sunday, April 19, 2009


يادم باشد حالت که بهتر شد برايت بگويم که من باور دارم که کسی که دوستمان داشته است ... يا ما گمان کرده ايم که دوستمان دارد ... يا خودش زمانی فکر می کرده است که دوستمان دارد، هر گونه حقی دارد که ما را ديگر دوست نداشته باشد. از همين لحظه. نمی شود دوست داشتن را از ديگری به واسطه ی تاريخ و قانون و منطق خواست، يا او را به ادامه دادن چيزی که تداوم ندارد؛ لابد ندارد که ندارد؛ محکوم کرد. نمی توان ديگری را در محکمه ی عشقی که در ما هنوز زنده است و در او نه، با قاضی و دادستان و دادنامه قضاوت کرد. اين درد، اين آسيب، اين وانهادگی که در توست، از توست. نه از ديگری. نگاه کن ... اگر ديگری ما را دوست ندارد؛ يا به شکلی که ما می خواهيم يا به اندازه ی ان؛ می توان مغموم شد يا دلتنگ يا سرگشته يا ماند يا رفت ... اما هر چيزی به جز اين اگر تبديل به حکايت مدعی و مدعا شود، نه عاشقی که تملک طلبی است. دوست داشتن حق نيست. انتظار نيست. مطالبه نيست. يا هست. يا نیست. همين. وحشی است. در هوای ازاد رشد می کند ... تا هست بايد قدرشناس بودنش بود ... و وقتش که رسيد، رهايش کرد تا برود و آنجا برويد که می رويد.
Tuesday, March 17, 2009
لحظه های خاموشی بی صدای من همین لحظه های اشک ریزان پشت فرمان است..باید اینکاره باشی تا بدانی آرام و بی صدا اشک ریختن پشت فرمان یعنی چی..باید بغض چند وقت مانده تووی دلت داشته باشی..باید کلی حرف خورده ی بی جواب مانده تووی دلت داشته باشی..باید کلی خاطره ی نیمه سوخته داشته باشی..بایدکلی دلتنگی خفه ات کرده باشد..باید کلی زخم زبان و طعنه کنایه توو دلت مانده باشد..باید کلی شکستن تووی دلت مانده باشد تا بفهمی تووی نیمه تاریک ها ی دم غروب که میرسد به ساربان نامجو اشک هات بریزند همینجور بی هوا یعنی چه..باید دلگیر باشی..دلتنگ باشی..بایدغروب باشد و لیلای من کجا میبری تووی گوشت بپیچد تا بدانی اشک ریختن پشت فرمان یعنی چه
Friday, February 27, 2009


هر چه بیشتر دوست داشته باشیم کسی را ، حالا هر کی که می خواهد باشد ، بیشتر لیاقت دوست داشته شدنمان را زیر سوال برده ایم ، و در ازا ، هر چه بیشتر دوست نداشته باشیم کسی را و دست نیافتنی تر و بی تفاوت تر شویم ، بیشتر شبیه این دوست داشتنی هایی می شویم که توی این سطر تک کلمه ای آخر شعرها بانو خطابشان می کنند ، و حالا این وسط وقتی دنیا همین است که هست و هیچ غلطی هم نمی شود کرد و نسبت قدرت ما به قدرت منطق ِ غیر منطقی و غیر قابل نفوذ ِ این اصل مثل نسبت قدرت آدولف هیتلر است به قدرت من توی دو سالگی ام ، بهتر نیست که فرو برویم توی یک کاناپه ی تپل مپل و این یکی پا را بیاندازیم روی میز جلویی اش و آن یکی پا را روی پای قبلی و تخمه بشکنیم یا آبنبات چوبی بلیسیم و و در مورد هیچ کس هیچ قضاوتی نکنیم و به تمام اتفاقات جهان به چشم "اینم میشه" نگاه کنیم و این قضاوت رد گم کننده از خودمان را مشترکاً به ذهن همه تحمیل کنیم که سرد و بی احساسیم و آدم گریز؟